خطبه امیر ...
در نظر بازی ما بی خبران حيرانند / من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی / عشق داند که در اين دايره سرگردانند
جلوه گاه رخ او ديدهء من تنها نيست / ماه و خورشيد همين آيينه می گردانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا / ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم / آه اگر خرقهء پشمين به گرو نستانند
وصل خورشيد به شب پره اعمی نرسد / که در آن آينه صاحب نظران حيرانند
لاف عشق و گله از يار زهی لاف دروغ / عشق بازان چنين مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد کار / ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر بنزهتگه ارواح برند بوی تو باد / عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد / ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان / بعد از اين خرقهء صوفی به گرو نستانند
عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولی / عشق داند که در اين دايره سرگردانند
جلوه گاه رخ او ديدهء من تنها نيست / ماه و خورشيد همين آيينه می گردانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا / ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم / آه اگر خرقهء پشمين به گرو نستانند
وصل خورشيد به شب پره اعمی نرسد / که در آن آينه صاحب نظران حيرانند
لاف عشق و گله از يار زهی لاف دروغ / عشق بازان چنين مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد کار / ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر بنزهتگه ارواح برند بوی تو باد / عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد / ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان / بعد از اين خرقهء صوفی به گرو نستانند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۰۲ ساعت 1:49 توسط علــی رضــايـی
|